پارادوکس امنیت در خاورمیانه
خاورمیانه وارد عصری شده است که در آن جنگها نه اعلام میشوند و نه پایان مییابند. خشونت بیشازآنکه مستقیماً توسط دولتها اعمال شود، بهدست بازیگران غیردولتی و نیروهای نیابتی سپرده شده؛ بازیگرانی که در سایه دولتها میجنگند؛ اما پیامدهایشان آشکارا حاکمیت، ثبات و امنیت منطقه را تهدید میکند. «جنگهای سایه و دولتهای سایه» روایت پارادوکسی است که در آن تلاش دولتها برای افزایش امنیت، به بازتولید ناامنی مزمن در خاورمیانه میانجامد.
خاورمیانه درحالتجربه یک دگرگونی بنیادین در معماری امنیتی خود است. انحصار سنتی دولت-ملت بر استفاده مشروع از خشونت که ستون فقرات نظم امنیتی مدرن محسوب میشد؛ طی دودههاخیر بهطور سیستماتیک تضعیف شده و بهجای این انحصار، شبکهای پیچیده از بازیگران مسلح غیردولتی؛ از گروههای متعدد تروریستی فراملی مانند داعش تا نیروهای نیابتی و شرکتهای نظامی خصوصی تحتحمایت دولتها ظهور کردهاند. برایناساس؛ چالش امنیتی اصلی منطقه نه صرفاً «تروریسم» و نهفقط «رقابت دولتها»؛ بلکه تلاقی این دو در قالب «جنگهای سایه» است؛ جنگهایی که در آنها خشونت توسط بازیگران غیردولتی اعمال میشود؛ اما در خدمت اهداف ژئوپلیتیک دولتها یا در خلأ فروپاشی دولتها شکل میگیرد. بهگزارش قبس زعفرانی (فارس)؛ با بررسی دو الگوی متضاد؛ اما مکمل (داعش بهعنوان نمونهای از «خلافت-تروریسم» و مزدوران نیابتی بهمثابه ابزار قدرت برخی دولتها) روشن میشود اتکای فزاینده به بازیگران سایه، اگرچه در کوتاهمدت میتواند مزایای تاکتیکی محدودی برای یک کشور خاص بههمراه داشته باشد، در بلندمدت به بیثباتی مزمن، فرسایش حاکمیت و تداوم اقتصاد جنگ میانجامد؛ پیامدهایی که دامنه آنها فراتر از یک کشور رفته و سراسر منطقه را دربرمیگیرد. نظم امنیتی مدرن براینفرض استوار بود که دولت، تنها بازیگر مشروع در اعمال خشونتهای سازمانیافته است. بااینحال، مداخلات نظامی خارجی، فروپاشی نهادهای حکمرانی، جنگهای داخلی طولانیمدت و شکافهای هویتی، این فرض را در بخش بزرگی از منطقه خاورمیانه بیاعتبار کردهاند. در کشورهایی مانند عراق، سوریه، لیبی، یمن، دولتها یا فروپاشیدهاند یا بهجد تضعیف شدهاند. نتیجه آن، ظهور بازیگرانیست که یا جایگزین دولت میشوند یا در سایه آن عمل میکنند. اینوضعیت به شکلگیری «جنگهای سایه» انجامیده است: درگیریهایی که نه رسماً اعلام میشوند، نه مرز روشنی دارند و نه تابع قواعد کلاسیک جنگ هستند.
مدل اول: داعش و ظهور «خلافت-تروریسم»
داعش نمونه افراطی و هشداردهندهای از فروپاشی حاکمیت دولتیست. اینگروه صرفاً یک سازمان تروریستی نبود؛ بلکه در مقطعی توانست خلافت موردادعایش را بر پا کند. داعش درایناقدام بر چندین عامل تکیه داشت:
۱. توان نظامی: داعش ساختاری شبهارتشی داشت که به آن اجازه تصرف برخی از مناطق، اجرای عملیاتهای هماهنگ و استفاده از تسلیحات سنگین را داد. این، داعش را از بسیاریدیگر از گروههای تروریستی متمایز میکرد.
۲. چارچوب سازمانی و حکومتی: برخلاف گروههای مسلح سنتی؛ داعش در مناطق تحتتصرف خود، نهادهای حکمرانی ایجاد کرد: سیستم قضائی، جمعآوری مالیات، مدیریت خدمات عمومی و تنظیم امور روزمره. این «حکمرانی خشن»، به گروه امکان داد تا ادعای حاکمیت کند.
۳. استقلال مالی: غارت منابع نفتی، کشاورزی، اخاذی سازمانیافته و استفاده از شبکههای مالی غیررسمی، برای داعش منابع درآمدی قابلتوجه ایجاد کرده بود. منابع درآمدی باعث افزایش تابآوری آن در برابر فشار خارجی درمقایسهبا دیگر گروههای تروریستی شد.
پیامد سیاسی
تجربه داعش نشان داد که در شرایط فروپاشی دولت، یک بازیگر غیردولتی میتواند به چالش امنیتی بسیارجدی در یک کشور و نیز تهدیدی علیه کشورهای همجوار تبدیل شود. شکست داعش، اگرچه ضروری بود؛ اما نتوانست ریشههای ساختاری این پدیده را از بین ببرد. بقای ایدئولوژی و شبکههای آن نشان میدهد: مسئله، فراتر از یک گروه خاص است. اگرچه دراینمیان نباید منافع بازیگران خارجی و منطقهای را در ادامه بقا و کمک به ادامه بقای اینگروه نادیده گرفت.
مدل دوم: نیابتیسازی نوین و مزدوران تحتحمایت دولتها
در نقطه مقابل آن، گونهای دیگر از «بازیگران سایه» قرار دارد: نیروهای نیابتی و شرکتهای نظامی خصوصی که توسط دولتها بهکار گرفته میشوند. برخی دولتهای منطقهای؛ بهویژه کشوری مانند امارات، از این ابزارها برای پیشبرد اهداف خود در سوریه، یمن، لیبی و شاخ آفریقا استفاده کردهاند. استفاده از گروههای مزدور برای دولتها چند ویژگی کلیدی دارد: نخست، «انکارپذیری»؛ بهگونهایکه دولتهای استفادهکننده میتوانند مسئولیت مستقیم عملیاتهای حساس را انکار کرده و هزینههای سیاسی و حقوقی خود را کاهش دهند. دوم، «انعطافپذیری عملیاتی»؛ این نیروها زودتر از ارتشهای کلاسیک مستقر شده و با محدودیت بوروکراتیک کمتری مواجهاند. سوم، «کاهش هزینه سیاسی داخلی»؛ چراکه تلفات نیروهای خارجی فشار افکارعمومی داخلی را کاهش میدهد.
پیامدهای راهبردی
اگرچه اینمدل در کوتاهمدت میتواند، برای برخی کشورها راهگشا باشد و اهداف آنها را در مناطق مشخص و محدود محقق کند؛ اما در بلندمدت به تعمیق درگیریها، تجاریسازی خشونت و تضعیف نظم منطقهای منجر میشود. نیروهای مزدور، منافع مالی خود را بر ثبات سیاسی ترجیح میدهند و جنگ را به یک صنعت سودآور تبدیل میکنند.
پیامدهای مشترک: اقتصاد سایه و پارادوکس امنیت اقتصاد غیررسمی جنگ
چه درمورد داعش و چه درمورد مزدوران نیابتی، تأمین مالی ازطریق شبکههای قاچاق، اخاذی، کنترل منابع و ارتباط با اقتصاد جهانی انجام میشود. این «اقتصاد سایه» به یک فساد سیستماتیک دامن میزند و مرز میان نهادهای رسمی و غیررسمی را از بین میبرد.
پارادوکس امنیت
دولتها برای افزایش امنیت خود، به بازیگران غیردولتی متوسل میشوند؛ اما این بازیگران، با تضعیف حاکمیت و تشدید درگیری، ناامنی بیشتری تولید میکنند. این چرخه، بازسازی سیاسی و اقتصادی کشورهای شکننده را عملاً ناممکن میسازد.
پیامدهای سیاستی کلیدی
ازمنظر سیاستگذاری؛ اتکای دولتها به بازیگران سایه پیامدهای عمیق و پایداری نیز بههمراه دارد. واگذاری تدریجی کنترل نظامی، مالی و اداری به این بازیگران به فرسایش حاکمیت دولتها میانجامد و ظرفیت آنها برای اعمال اقتدار مشروع را تضعیف میکند. همزمان، استفاده از نیروهای نیابتی با ایجاد ابهام حقوقی، اجرای حقوق بینالملل بشردوستانه و سازوکارهای پاسخگویی را با دشواری جدی مواجه میسازد. درنهایت، تداوم جنگهای سایه با بازتولید چرخه خشونت، مانعی ساختاری در برابر شکلگیری صلح پایدار ایجاد و بیثباتی مزمن را در سطح ملی و منطقهای تثبیت میکند.
نتیجهگیری
آینده امنیت در منطقه خاورمیانه نه صرفاً در توافق میان دولتها؛ بلکه در مهار و مدیریت قدرت بازیگران غیردولتی رقم خواهد خورد؛ چه آنهاکه در قالب گروههای تروریستی همچون داعش ظاهر میشوند و چه آنهاییکه در هیئت مزدوران نیابتی بهکار گرفته میشوند. تازمانیکه دولتها بهجای بازسازی حاکمیت و تقویت نهادهای مشروع، بر ابزارهای سایه تکیه کنند، چرخه خشونت و بیثباتی همچنان تداوم مییابد؛ و گسستن این چرخه، مستلزم بازاندیشی و تحولی بنیادین در رویکردهای امنیتی در سطوح منطقهای و بینالمللی است.